زندگی نامه کوروش

 

 

                                                    

تاریخ نویسان عصرهای باستانی درباره زایش کوروش با هم اتفاق نظر ندارن و داستانهای کوناگنی نقل گردیده و بیشتر داستانها شبیه افسانه میباشد ولی آنچه مسلم است همه این نوشته ها از سینه داستان سرایان با ذوق ایرانی برای تاریخ نویسان نقل گردیده است مردم بیشتر کشورها خوی قهرمان پرستی و دلاور ستایی دارند و میتوان گفت که ایرانیان از این لحاظ از تمام ملتها برترند.

بنا به نوشته (هروروت)   (آستیاک) پادشاه ماد شبی خواب دید که از دخترش (ماندانا) آنقدر آب خارج میشود که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد آستیاگ تعبیر خواب خویش را از مغ ها پرسش کرد آنها گفتند از او مولودی بوجود خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آستیاگ تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد زیرا میترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابراین آستیاگ دختر خود را به کمبوجیه (کامبیز) که از خانواددهای نجیب و مطیع پارسی بود به زناشویی داد.

(ماندانا)پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این دفعه خواب دید که از شکم دخترش تاکی روییده که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانده. پادشاه ماد این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی به وجود خواهد آمد که بر آسیا مسلط خواهد شد آستیاگ به مراتب بیش از خواب اولش به وحشت افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد آستیاگ دستور داد ماندانا تا هنگام وضع حمل مانند یک زندانی تحت نظر باشد.

 

سرانجام ماندانا وضع حمل کرد و پسری از او به وجود آمد آستیاگ پادشاه ماد که براساس خوایهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت مولود دخترش را به یکی از بستگانش بنام (هارپاگ)که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود سپرد و به وی دستور داد که او را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از او پرسش کرد حال چه تصمیمی درباره طفل معصوم خواهد گرفت.هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود زیرا اولا طفل با او خویشاوند است ثانیا چون شاه اولاد زیاد ندارد و دخترش ممکن است جانشین او گردد در این صورت معلوم است ملکه با قاتل فرزندش چه خواهد کرد! بنابراین او طفل را به یکی از چوپانهای شاه بنام (میترادات) (میرداد) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی میان جنگل رها کند تا طفل طعمه وحوش گردد.

چوپان طفل را به خانه برد. همین که همسر چوپان به نام (سپاکو) از موضوع باخبر شد با تضرع به شوهرش اصرار ورزید از کشتن طفل خودداری کند و به جای او فرزند خود او را که تازه زاییده و مرده به دنیا آمده بود در جنگل رها سازد. هارپراگ جرات این کار را نداشت ولی همسرش او را قانع کرد که بهتر است این طفل زیبا را به فرزندی قبول کنند و جسد مرده فرزندشان را به ماموران هارپاک به جای جسد طفل نشان دهند  زیرا در این صورت آنها هم به کار نیکی دست زده اند و هم اینکه از خطر نجات یافته اند. چوپان عقیده ی همسرش را پسندید و جسد مرده ی فرزندش را به ماموران هارپاگ  ارائه داد و سپس به دستور او جسد فرزندش را در آرامگاه سلطنتی به خاک سپردند.

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود با گروهی از فرزندان امیر زادگان بازی میکرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود بنام شاه تععین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته های مختلف تقسیم کرد و برای هر یک وظیفه ای تععین نمود و دستور داد پسر (آرتم پارس)را که از شاهزادگان و امرای درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا فرزند آرتم پارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آستیاگ برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه کرده و بدنش را مضروب کرده است. شاه  چوپان و کوروش را احظار کرد و اتز کوروش سوال کرد: تو چگونه جرات کردی با فرزند کسی که بعد ازمن دارای بزرگترین مقام کشوری است چنین کنی.؟ کوروش پاسخ داد (در این باره حق با من است زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیدند و چون او از من فرمانبرداری نکرد من دستور تنبیه او را دادم حال اگر شایسته مجازات میباشم اختیار با توست.)

آستیاگ از شهامت کوروش و شباهت وی به خودش به اندیشه افتاد. در ضمن به یاد آورد مدت زمانی که از واقعه رها کردن طفل دخترش به کوه میگزرد با سن این کودک برابری میکند. لذا آرتم پارس را قانع کرد. که در این باره دستور لازم را صادر کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره ی هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است. اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را بای آستیاگ آشکار کرد و با تضرع برای او تقاضای عفو نمود. سپس آستیاگ دستور به احضار هارپاگ داد هارپاگ حاضر شد و چون چوپان را در حضور پادشاه دید موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آستیاگ که از او سوال کرد:با طفل دخترم چه کردی و او را چگونه کشتی؟

 پاسخ داد:پس از آن که طفل را به خانه بردم تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم. از این رو او را به چوپان تو سپردم و تاکید کردم که او را به دستور تو به کوهی بیفکند تا خوراک وحوش گردد و بعد مامورانی برای اطمینان از اجرای دستورت اعزام داشتم و آنها کشته شدن طفل دخترت را تایید کردند.

 آستیاگ در باطن از عمل هارپاگ خشمناک شد ولی چون نمیخواست نیت غیر اخلاقی خود را آشکار کند سعی کرد خود را در ظاهر خشنود نشان دهد و به همین مناسبت گفت:وجدان من از دستوری که قبلا درباره ی طفل دخترم صادر کرده بودم ناراحت بود و به علاوه همواره میبایستی شماتت دخترم را گوش کنم.اما اکنون خوشحالم که میبینم طفل زنده است و از این رو خدای را سپاس میگویم.

سپس به هارپاگ دستور داد پسر سیزده ساله اش را بفرستد همبازی نوه ی او شود. هارپاگ به خاک افتاد و از آستیاگ سپاسگزاری کرد.

هنگامی که هارپاگ پسرش را نزد آستیاگ فرستاد وی دستور داد که او را کشتند و از گوشت بدنش خوراک تهیه کردند و هنگامی که هارپارگ در ضیافت او شرکت کرده بود وی را به خوردن آن خوراک تکلیف کرد هنگامی که هارپارگ مشغول خوردن آن غذا بود آستیاگ از او پرسید:آیا این خوراک گواراست.؟ هارپاگ پاسخ داد:بلی بسیار لذیذ است. سپس شاه سبد سرپوشیده ای که محتوی سر و دست و پای فرزند هارپاگ بود به وی داد. هارپاگ سرپوش سبد را که برداشت سر فرزندش را در سبد دید. اما نگاهی به شاه انداخت و گفت: هر چه شاه انجام دهد پسندیده است.

سپس آستیاگ مغ ها را اظهار کرد و پس از اینکه واقعه مذکور را برای آنها شرح داد اضافه کرد که چون پسر دخترش زنده است اکنون چه باید کرد؟ مغ ها پاسخ دادند: خوابی که تو دیده بودی به واقعیت پیوسته زیرا وی قبلا به وسیله همبازیهایش به شاهی انتخاب شده و از این نظر وی دیگر برای تو خطری ندارد. آستیاگ اظهار داشت عقیده ی من همین است مغ ها اضافه کردند: شاها برای خود ما خواب تو اهمیت بسیار دارد و منافع ما ایجاب میکند در حفظ سلطنت تو بکوشیم زیرا اگر کوروش به تخت بنشیند پارسی ها بر ما استیلا خواهند یافت. بنابراین ما معتقدیم خطر رفع شده است اما بهتر است کوروش را با مادرش به پارس بفرستی.

آستیاگ از پاسخ مغ ها شاد شد و کوروش را احضار کرد و به وی گفت: فرزندم من متاسفم که به خاطر یک خواب پوچ میخاستم تو را آزار دهم اما خوشبختانه اقبالت تو را نجات داد.اکنون تو میتوانی به پارس نزد پدر و مادر واقیت بروی و با آنها زندگی کنی.

کوروش در دربار پدر خود کمبوجیه رشد کرد. وی که از پیوند دو خانواده ی پادشاهی زاده شده بود از حیث تندرستی تناسب اندام زیبایی چهره و هوش و استعداد کم نظیر می نمود به ویژه آثار تربیتی دو خانواده ی پادشاهی در ثبات روانی او تاثیر بخشیده و از هر لحاظ او را به صورت فردی نمونه دراورده بود.

کوروش در دربار پدر خود و خردمندان پارسی درس مردم دوستی و مردم داری آموخته بود و از ارزشهای والای اخلاقی بهره میبرد. کوروش همچنین در دربار پدر خود یکی از خصایص طبیعی ایرانیان باستان را که پرهیز از دروغ بود را زیور شخصیت خود کرده بود زیرا چنان که از تواریخ و کتیبه های موجود بر می آید دروغ نزد ایرانیان از بزرگترین گناهان محسوب میشده است.

کوروش جوانی ساده ¸باهوش¸ کاردان و متواضع بود و از این نظر به آسانی محبت و احترام دیگران را نسبت به خود جلب میکرد بعلاوه مکارم اخلاقی¸ رافت و تمایل او نسبت به کمک و دستگیری از دیگران باعث شد که دوستان بسیاری در تمام طبقات مختلف مردم برای خود به وجود بیاورد.

 

                         

 

                                                 جملاتی از کوروش کبیر

آنان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند.

همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر.

در سرزمینی که نتوان مردانه زیست .......مردانه مردن زندگیست...!